عاشق سرگشته ایم، آرام جان گم کرده ایم
بلبل گلزار حُسنیم، آشیان گم کرده ایم
بر دل ما داغ هجران، بر رُخ ما اشک گرم
خسته در صحرای حیرت، سایبان گم کرده ایم
آنکه ما را پرورش با مهر خود داده کجاست؟
ما به باغ زندگانی باغبان گم کرده ایم
ما نمی دانیم خود سود و زیان خویش را
آنکه بنماید به ما سود و زیان گم کرده ایم
میهمان بر خوان احسانیم و نعمت بیشمار
نیست ما را نوش جان چون میزبان گم کرده ایم
زندگی شد سخت، شادی رفت و آسایش نماند
بی تو یابن العسکری آرام جان گم کرده ایم
باسمه تعالی
و بذکر ولیّه المهدی عجل الله تعالی فرجه
++ شنیدم چند وقتیه سروصدا راه انداختن! تو هم شنیدی دیگه؟!
_ خب یه چیزایی، ولی همش شلوغ کردنه؛ میخوان به نوعی ابراز وجود کنن و گرنه بعد از سقوط رژیم پهلوی که دودمانشون رفت پیش اجدادشون!
++ به نظر من، اگه فکر کنیم بر باد رفتهان دچار سطحینگری شدیم. نباید دستکم بگیریمشون! اینا افرادی هستن که بعضی از آگاهان و خواص هم نتونستن جلوشون تاب بیارن و به سمتشون کشیده شدن.
مگه نمیدونی. قبل انقلاب دم و دستگاهی داشتن بیا و ببین! یک تشکیلات منظم و حسابشده. حتی همین الآن!
یا درد و غم طی میشود، یا شهریاری میرسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری میرسد
اندیشه از سرما مکن، سر میشود دورانِ دی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری میرسد
ای منتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پاشد در افق، گویی سواری میرسد
یار همایون منظرم، آخر در آید از درم
امید خوش میپرورم، زین نخل باری میرسد
کز گل بدان لطف و صفا، گه نیش خاری میرسد
یدالله مفتون امینی
با نام نور و رایحه، یا حضرت بهار!
فرزند صبح، صادره از عشق بی شمار
اما غرض، نه اینکه شکایت کنیم، نه!
جمعی علاقمندِ بهاریم و بی قرار
عاشق، اسیر، ... مَخلَص گفتار؛ در به در!
آقا چه سخت می گذرد چرخ روزگار!
این چندمین روایت بغض است؟ بگذریم
باران عشق، یک نمه، اما فقط ببار!
ما کور، کر، ...لیاقت ما را به رخ نکش
از رویتان نه ما، که جهان شرم و خاکسار ...
خوب است، خوب من! که کمی مهربان شوید
با شب نشستگانِ پریشانِ در حصار
از شش جهت به پنجره بن بست می وزد
ما پیله های حبس، شمایید آشکار!
خورشید حاضر است، ولی جرأت نگاه
نشکفته بس که نشستیم در غبار
از ما به تکسوار... به گوشید؟! این طرف
افتاده دیگر از نفس انسانِ بی مدار
دنیا به سمت بمب تهی ها رها شده
فردا- زمانِ هیچ! و یک، دو، سه- انفجار !
ما بد، شما که آخر رودید، بشکنید
این سدّ پلک های شب خالی از سوار
دیگر سکوت و آنچه شما حکم می کنید
- یک قطره ی حقیر، از این نسل بی قرار-
غلامرضا سلیمانی
به نام خدا
و با یاد ولی حاضرش
مهدی درود خدا بر او
الان که دارم مینویسم، اصلاً
حسّ خوبی ندارم. تا حالا اینقدر از اینکه دارم مینویسم حالت انزجار بهم دست نداده
بود. آخه نوشتن از بدیهیات خیلی سخته. مثل این میمونه که بخوای به یه نفر بگی 2
به اضافهی 2 میشه 4. مگر اینکه با یک بچه طرف باشی که هنوز قدرت درکش رو پیدا
نکرده باشه؛ و الا خود آدم از اینکه به یک انسان بالغ این حرفو بزنه بسیار شرمنده
میشه. ولی چه کنم، احساس میکنم مجبورم و تحملّم سر آمده.
برای دیدن ادامه متن اینجا کلیک
کنید
یکی از اموال ما قلبمونه، حواسمون هست که به کی می فروشیمش؟
با نام خدا
و با یاد ولی حاضرش، مهدی عجل الله تعالی فرجه
تعدادشون آنقدر زیاد بود که آسمونو به سختی میشد دید. جا هم برای نشستن پیدا نمیشد. سابقه نداشت که این همه به استقبال زاغ بیان. ولی این دفعه سفر زاغ چندین سال طول کشیده بود. همه مشتاق بودن علت به درازا کشیدن سفرش را از زبون خودش بشنون.
زاغ همیشه به نقاط مختلف پرواز میکرد تا آمار پرندههای زندانی و در بند انسانها را بدست بیاره و وقتی برمیگشت این اطلاعات را در اختیار بقیه هم قرار میداد. رسم بود که قبل از گزارش زاغ، پرندههایی که به تازگی آزاد شده بودن از خاطراتشون برای حاضرین میگفتن. از اینکه چند سال در بند بودن و در چه طور قفسی زندانی شده بودن. هم علت گرفتار شدنشون رو میگفتن و هم طریقه آزاد شدنشون و ...
پرندههایی که برای دیدن زاغ آمده بودن، از حالات او نگران بودن. خیلی شکسته شده بود. بعضیها احتمال میدادن که در طی سفرش تو دام افتاده باشه و به همین خاطر، چند سال ازش خبری نبوده.
خلاصه نوبت به زاغ رسید. سکوت عجیبی حاکم شد. هنوز اولین کلمه رو نگفته بود که بغضش ترکید. همه بهتزده نگاش میکردن. چند دقیقهای طول کشید تا به گریهاش غلبه کنه. این طور شروع کرد:
برای متن کامل بر روی «ادامه مطلب» کلیک کنید
از همراهانم پرسیدم :علی بن محمد کیست؟!
گفتند: امام و پیشوای شیعیان است که هرگاه متوکل بر او خشم گیرد برای آزار و اذیتش او را به دربار می کشاند و امروز روزیست که متوکل قصد جان او را دارد.
... خدای من چه باشکوه و با صلابت می آید؛ چشمانمان که نه قلبهامان به او خیره گشته، نمی دانم کسی را یارای پلک بر هم زدن است؟
ولی او با وقار و پر هیبت نگاهش را به سوی یال مرکبش دوخته و آرام، آرام می آید.
... خدایا چرا اینقدر برایش در اضطرابم!
خدایا قلبم نگران اوست !
خدایا او را از شر متوکل مصون بدار !
خدایا ....
باورم نمیشود، به خود که می آیم امام هادی است که در مقابلم و رو به سوی من اینچنین می فرماید:
ابو عبدالرحمن بازگرد که خدا دعایت را در حق من مستجاب گردانید و از متوکل به من گزندی نخواهد رسید
بازگرد که خدا تو را مال فراوان و فرزندان بسیار عطا فرماید...
آن هنگام که به هوش آمدم، من بودم و همراهان حیرت زده ام که جویای حال از دست رفته ام بودند...
بازگشتم اما با اعتقاد به او و به دین و مکتب پیروانش.
...
و حال زمانی را برای خود متصور باش که امام زمانت اینچنین تو را مورد خطاب قرار می دهد:
... بازگرد که خدا به لحظه ای، سالها دعایت را در حق من مستجاب گردانید،
بازگرد و مهیای ظهور شو...
مولای من
تصور اینکه شاید فضای مجازی این نوشتار با عنایت و توجهی از سوی شما سرشار از عطر دل انگیز گل نرگس گردد
آنقدر مرا سرمست کرد که جرات نوشتن این دلگویه دست داد.
نه آنکه برای نگارش درد و دلی از اعماق وجود، برای شما ترس آور باشد که جراتی برای غلبه بر ترس باید یافت نه ...
بلکه
این نه اول بار، بلکه بارها و بارها اینگونه فرصتها را روزیم کرده ای تا
خواسته هایم را از شما بخواهم و چه حلاوت وصف ناپذیری برایم باقی مانده
است حتا لحظاتی که حاجاتم آنهم بنا به مصلحت برآورده نشده
حاضر نیستم تمامی دنیا را با لحظه ای از آن فرصتها تعویض کنم
آقای من
با اینکه به اطرافیانم میگویم که آنها نیز لذت هم صحبتی با شما را به خود بچشانند اما برایشان غریب است
عجیب است که مگر میشود او را نبینی و اینگونه گفتگو کنی؟!
پدر مهربانم
از شما میخواهم که این حضور معنوی را به من و آنان بارها و بارها بچشانی تا همیشه دست نوازش پدرانه ی پر عطوفت شما را در تمامی دقایق عمرمان فراموش نکنیم و یادتان را هیچگاه از خاطر نبریم